دلم تپید که شاید اجازه داده بیایی

 

یا غیاث المستغیثین

 

 

 

یا اباصالح المهدی "عج " ادرکنی

 

غروب جمعه شد و باد ایستاده بیایی
که فرش پای تو باشد اگر پیاده بیایی


و آب سینه سپر کرده بر عناصر دیگر
که روی شانه ی خیسش قدم نهاده بیایی


و جمعه هاست جدل می کنند یکسره باهم
ز راه چشم ز دل از کدام جاده بیایی


بخوانمت به همین واژه های الکن و خیسم
ببینمت به همین لحن صاف و ساده بیایی


غروب جمعه شد و کفش هام جفت شدند
دلم تپید که شاید اجازه داده بیایی


" علی کریمی کلایه "

 

 

[تصویر: all444xw5.gif]  

 

عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز

 

اول خدا

 

 

بايد به قد عرش خدا قابلم کنند

شايد به خاک پاي شما نازلم کنند

 

دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است

دل مي دهم به دست تو تا بي دلم کنند

 

امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند

فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند

 

ايمان راستين هزاران رسول را

آميخته اگر که در آب و گلم کنند.....

 

....شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان

بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند

 

وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا

بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا

 

در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد

بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید

 

از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن

از پنجره صداي اذان خدا رسيد

 

چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند

يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد

 

از صلب سومين گل سرخ خدا حسين

ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد

 

از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم

يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد

 

توحيد ، حرف محوري دين انبياست

شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست

 

از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم

باران نبود غير بيابان نداشتيم

 

سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي

بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم

 

اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند

لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم

 

اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا

ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم

 

ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا

ارباب جز حسين  در ايران نداشتيم

 

خون حسين دررگ ودرريشه ي من است

  علم رضا  معّلم انديشه ي من است

 

بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست

يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست

 

گفتند پاره ي تن پيغمبر مني

انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست

 

برگ درخت کاشته ي دستهاي تو

باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست

 

اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند

آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست

 

ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت

آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست

 

اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند

يادآوران نام تو در دشت مي شوند

 

آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي

درياي بيکرانه ي اميد مردمي

 

بند آورد زبان مرا بارگاه تو

 اي آنکه رستخير عظيم تکلمي

 

هر بار نام مادرتان را مي آورم

گل مي کند کناره اشکت تبسمي

 

شاعر کنار حُسن لب تو سروده است

روییده لاله در دل اين سبز گندمي

 

من چون غبار گرم طوافم به دور تو

تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي

 

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني

آهو ی چشم هاي مرا نيست ضامني

 

چشم اميد بر در لطف تو بسته است

هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است

 

 باراني است حال و هواي دو ديده ام

اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است

 

از باب جبرئيل به پا بوست آمدن

از آسمان رسيده و رسمي خجسته است

 

آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم

از راه دور آمده و سخت خسته است

 

با صد اميد حاجت اين بار خويش را

با پارچه به پنجره فولاد بسته است

 

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است

يعني که زائر حرم کربلا شده است

 

با ياد خاطرات سفر با عشيره ام

بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام

 

از بس دلم شکسته براي زيارتت

با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام

 

ياد غروب هاي زيارت هنوز هم

گاهی پی  دو جرعه ي جامع کبيره ام

 

يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه"

مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام

 

فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا

اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام

 

از بس گناه دور و برم را گرفته است

چون تک درخت خشک ميان جزيره ام

 

ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما

هستم در انتظار ظهور نبيره ام

 

دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز

عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز

 

"محسن عرب خالقي"

 

«تو را من چشم در راهم...»

 

 

یا غیاث المستغیثین

 

 

 

یا اباصالح المهدی "عج " ادرکنی

 

 تو را من چشم در راهم

نه شب هنگام

که صبح و نيمروزم نيز از ياد تو سرشار است

به هنگامي که درب فجر از شام سياهم باز مي‌گردد

به گلخند نگاهت با سحر همراز مي‌گردد،

تو را مي‌خوانم و با خويش مي‌گويم:

تو را من چشم در راهم

به هنگامي که باغ صبحدم پر مي‌شود از خندة خورشيد

و صدگل مي‌شکوفد از نگاه مهربان او

به يادت سخت مي‌گريم

تو خورشيد دل افروزي

خدا را، از چه پنهان مانده اي

در ابرهاي تيرة ايام

چرا اين غنچه‌هاي تنگ دلهامان،

ز گرماي نگاهت، سخت محرومند؟

تو را من چشم در راهم

نه شب هنگام

که صبح و نيمروزم نيز از ياد تو سرشار است

به هنگامي که روزم، چادر شب مي‌کشد بر سر

و لبريز از سکوت و سرد مي‌گردد

من از هجر تو بي تابم

اميد جان خسته، روشناي آب و مهتابم!

من از بي تو نشستن سخت دلتنگم

پريشانم!

کجايي تا که از ديدار يار خود

بريزم شهد آرامش به کام بيقرار خود؟

کجايي اي چراغ روشن شبهاي ظلماني؟

بر اين زندان سرد و تيرة ايام

بتاب اي جان جانها

آفتاب روشن دلها

«تو را من چشم در راهم...»

    سيده مهرانگيز اشرف پور (لاله)

 

[تصویر: all444xw5.gif]  

 

 

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!

 

 

یا غیاث المستغیثین

 

 

 

 

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

 

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان

دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

 

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!

اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

 

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین

از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

 

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر

باران بیار و باز بباران از آسمان

 

- اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!

- آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

 

«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»

یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

 

آقا اجازه!

 

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل

دستی برای من بده از دورها تکان…

 

"مژگان عباسی"

 

[تصویر: all444xw5.gif]  

 

و قم برای ابد با مدینه خواهر شد...

 

اول خدا

 

 

 

چه افتخاری از این خوبتر که دختر شد

به نام فاطمه پیوند خورد و محشر شد

که آمد و به پدر شادی دوچندان داد

رسید و مایه آرامش برادر شد

هم از تمامی مردان سرش سرآمدتر

هم از تمام زنان قبیله اش سر شد

شگفت نیست برایش همینکه جبرائیل

در آسمان حریمش شبی کبوتر شد

مدینه فاطمه اش را شبی به ایران داد

و قم برای ابد با مدینه خواهر شد...

                                                              " محسن ناصحی "

 

 

شهادت امام جعفر صادق "ع" تسلیت باد !

 

اول خدا

 

   

   

كشيد بند طناب و شما زمين خوردي

 شبيه مادرتان بي هوا زمين خوردي

  تمام آينه ها ناگهان ترك خوردند

 مگر چقدر شما با صدا زمين خوردي؟

  چه عاشقانه سر كوچه ي بني هاشم

 به ياد حضرت خيرالنساء زمين خوردي

  شتاب مركب و زانوي خسته باعث شد

 طي مسير، شما بارها زمين خوردي

  صداي ناله ي زهرا مدينه را لرزاند

 به دست بسته،غريبانه تا زمين خوردي

  دلت شكست وبه ياد رقيه افتادي

 خودت براي رضاي خدا زمين خوردي

                                                             "  وحید قاسمی "

 

تمام شب به ظهور تو فكر مي‌كردم

 

 

                         یا غیاث المستغیثین

 

 

 یا اباصالح المهدی "عج " ادرکنی

 

تمام شب به ظهور تو فکر می‌کردم

تو کیستی؟

کجاست آخر تو؟

کدام گوشة‌ این شب

به صبح قامت سبز تو راه می‌یابد؟

کدام لحظة سنگین

صدای سُم سمند سپید یال تو را

سکوت سرد صحاری به خاک می‌غلتد؟


٭٭٭

کجاست آن شب سربسته‌ای که می‌گویند

تو باز می‌آیی

و اتّفاق عجیبی که در منای مناجات منتظر مانده است

کنار کعبة‌ نامت به سجده می‌اُفتد.

٭٭٭

کدام شام سپید

کدام صبح سیاه

کدام ظهر مبارک ظهور خواهی کرد؟

کدام عصر طلایی

عصاره‌های رهایی را

در استخوان اسیرانِ شهر خواهی ریخت؟

٭٭٭

کدام مردم خوشبخت

درفش سادگی‌ات را به دوش می‌گیرند؟

و باز می‌خوانند:

که: «ای اهالی یلدا! چراغ آوردیم.»

٭٭٭

هلا...

هلا اهالی فردا!

اگر به ساحل دریای انتظار رسیدید

و در نهایت غربت

کنار زورق پوسیده‌ای که یک شب سرد

به سختِ اسکله‌ای خورده است

اگر به اسکلتی برخوردید...

مرا به یاد آرید!

                                       " حسن دلبری "

 

[تصویر: all444xw5.gif]